کدامين سو
مرگ پایان کبوتر نیست . . مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان . . مرگ گاهی ریحان می چیند . . و همه می دانیم ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است. . . چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی چقد هم تنها... . . و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است . . کجاست سمت حیات؟ . . همیشه چیزی ، انگار هوشیاری خواب به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت و روی شانه ما دست می گذارد و ما حرارت انگشت های روشن او را بسان سم گوارایی کنار حادثه سر می کشیم. . . چه راه دور ! چه راه دور بی پایان! چه پای لنگ .... . . من هیچ ندارم آقا ! هیچ. پی نوشت : عکس در سایز بزرگتر آبی ...بنفش...قرمز....سبز...رنگها احاطه می کنندش...سبز می شود ...می خندد ...نفس می کشد...قد می کشد... سایه اش سوی دیگر ، رو به سوی تمام بی رنگی ها ...آه ، چقدر از این تقابل رنگها و لحظه ها خسته است ... آبی آسمان ، سبزی درختها ، چه آرامش عجیبی دارند ...چه دوست داشت که تنها آبی بود ...سبز بود ...رنگ رنگ ....کاش . پی نوشت١: عکس در ابعاد بزرگتر پی نوشت ٢: عکس رنگی پست قبل برای زهره عزیز آیا طعم شهرهای بی خاطره را می شناسی و محله های بی گنجشک را و قطارهای بی ایستگاه را که بر ریل های بی پایان اندوه تو را سراسیمه و با شتاب می برند ....؟ غاده السمان پی نوشت : عکس در ابعاد بزرگتر


| Design By : Night Skin |

